محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
202
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابراهيم گفت : « او را براى كارى مىبرم . » شيطان گفت : « نه ، او را مىبرى قربان كنى . » ابراهيم گفت : « چرا قربانش كنم ؟ » شيطان گفت : « پنداشته اى كه خدايت فرمان داده است . » ابراهيم گفت : « اگر خدايم فرمان داده باشد چنين خواهم كرد . » و چون ابراهيم اسحاق را بگرفت كه قربان كند اسحاق آماده بود ، اما خدا وى را معاف فرمود و ذبيحه اى بزرگ به فداى او داد ، و ابراهيم به اسحاق گفت : « پسرم ، برخيز كه خدا ترا معاف فرمود » و خداوند به اسحاق وحى كرد كه يك دعاى ترا مستجاب خواهم كرد . اسحاق گفت : « خواهم كه هر بنده اى را كه مشرك نباشد وارد بهشت كنى . » از عبيد بن عمير روايت كردهاند كه گفت : « موسى به خداوند گفت : خدايا چرا ترا خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب گويند ؟ » خداوند فرمود : « به سبب آنكه ابراهيم هرگز چيزى را با من برابر نكرد ، اسحاق براى قربان شدن آماده شد و يعقوب را هر چه بلا بيشتر دادم بيشتر به من گمان نيك برد . » از ابن سابط روايت كردهاند كه گفت : « ذبيح اسحاق بود . » و هم از ابو الهذيل آوردهاند كه گفت : « ذبيح اسحاق بود . » از ابن ميسره روايت كردهاند كه گفت : « يوسف به پادشاه گفت : چرا نخواهى با من غذا خورى ، به خدا من يوسف پسر يعقوب رسول الله پسر اسحاق ذبيح الله پسر ابراهيم خليل الله هستم » . از ابن مسعود و جمعى از ياران پيمبر روايت كردهاند كه ابراهيم عليه السلام در خواب ديد كه به او گفته شد : « نذرى را كه كردى كه اگر از ساره پسرى داشتى او را قربان كنى ، وفا كن . »